دلواپس از نرسیدن به آینده ای که مقصد تمام گام هایی است که تا کنون پیمودم، در خود به دنبال چراغ کم فروغی میگردم که ناغافل از دستم به میان خیل علف های آرزو که در زیر پایم سبز شده بود افتاد. اینک هر چه علف ها را میکاوم پیدایش نمیکنم. ظلمات راه با وجود چراغ کم فروغ نیز غیر قابل نفوذ مینمود چه رسد به عدمش. چه کنم؟
الف-بایستم و تا زمان نامعلوم بگردم
ب- کور کورانه به راه ادامه دهم
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
رخوت
و
انسداد ذوق
تهوع
و
قی کردن واژه های پوک
همگی نشانه ی
عفونت ادراک است !
#مهیار_حریری
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
فمینیست چه میفهمد
خوشبختی دختری آفتاب و مهتاب ندیده را
که در هارمونی تقه ی منقار مرغ ها،
پچ پچ عامیانه ی زنان روستا
و همهمه ی چند نوجوان که پیکان زهوار دررفته ای را
در میان گل و لای هل میدهند
در ایوان نشسته و سبزی پاک میکند !
#مهیار_حریری
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی
ولنگار و بی واهمه بر دهانه ی آتشفشانی که تازیانه اش تاول های کریه بر تنم میکوبد قدم میزنم. اگر پایم در هرج و مرج تندباد و سرگیجه بلغزد، غرقاب در مذاب فنا خواهم شد. زمین در پی پالودن خویش از من است ولی بی حذر، با پوزخندی بر لب، کرشمه کنان، قدم میزنم...
برچسب:
نویسنده: آریا سلیمانی